• من باید پزشک شوم اما دیگر به مدرسه نمی‌روم!

    من باید پزشک شوم اما دیگر به مدرسه نمی‌روم!

    ژینا عکس یک مدرسه را کشید و پرچم ایران را هم گذاشت سرِ درش. خودش و همکلاسی‌هایش را هم نقاشی کرد که در حیاط مدرسه بازی می‌کنند. از نقاشی‌اش خوشش آمد و خندید و با خنده خودش از خواب بیدار شد. مادر هم که خنده او را دید دلش آرام گرفت. ژینا فردا به مدرسه که رسید خوابش را برای دوستانش تعریف کرد و خندید. بچه‌ها هم خندیدند. همه خندیدند.

  • ما با «امید و آرزو» زنده‌ایم

    ما با «امید و آرزو» زنده‌ایم

    نوعروسان روستا خیلی زود بچه‌دار می‌شوند، معمولاً به یک ‌سال هم نمی‌کشد. برای عباس و ملیحه اما، پس از گذشت دو سال از ازدواج ‌شان خبری نشد. آرام آرام حرف و حدیث‌ها و پرس ‌وجوها شروع شد و بازار حرف‌های درگوشی و پچ ‌پچ‌ها هم گرم. اولین اعتراض‌ها از طرف خانواده‌ها بود.

  • کولبریم؛ حریف کوه و حریف زندگی

    کولبریم؛ حریف کوه و حریف زندگی

    گاهی یک پیشنهاد ساده می‌تواند مرز میان ناامیدی و امید باشد؛ میان کولبری و کارآفرینی. وقتی چند نفر دور هم جمع شدند، کسی فکرش را هم نمی‌کرد جرقه‌ای که زده می‌شود، قرار است مسیر زندگی چند خانواده را تغییر دهد.

  • برکت از مستطیل سبز

    برکت از مستطیل سبز

    از بچگی عاشق فوتبال بودم و بازیکن مورد علاقه‌ام هم مارادونا. مارادونا یک چیز دیگر بود. هنوز هم فوتبالیست روی دستش نیامده. من هم مثل او پیراهن شماره ۱۰ را می‌پوشیدم. همیشه هم کاپیتان بودم، از نونهالان گرفته تا جوانان. توپ که به پایم می‌چسبید، گویی جزیی جداناشدنی از وجودم می‌شد. خوش‌تکنیک بودم و فنی. سربالا فوتبال بازی می‌کردم. دریبل می‌زدم، لایی می‌انداختم و یک پا دو پا می‌آمدم.‌ همه می‌گفتند آینده روشنی دارم در فوتبال، اگر دل به کار بدهم و پشتکار داشته باشم.

  • وقتی چشمان معصوم روژان امیدی برای زیستن شد

    وقتی چشمان معصوم روژان امیدی برای زیستن شد

    توجیه کردن دختر بچه‌ای که دلش هوای پدر را دارد آسان نیست. بچه چه می‌فهمد بیکاری و نداری یعنی چه. او پدرش را می‌خواهد تا خودش را برایش ترش و شیرین کند و جز مهربانی، بازخوردی نبیند. دختربچه‌ها بابایی هستند و روژان هم پدرش را طلب می‌کند.