– چرا اینقدر تنبلی؟ نون نخوردی؟ چه فرقی داری با مردهای دیگه؟ همه ۴۰ کیلو بار برمیدارن، تو جونت بالا میاد تا ۱۰ کیلو بذاری روی کولت!؟ مرد هم اینقدر تنبل و بیعار. اینجا از این سوسولبازیها نداریم. این کار، آدم خودش رو میخواد. بچهبازی که نیست. جون و قوه نداری نیا اینجا، برو توی شهر سیبزمینی بفروش.
برای چندمین بار است که این نیش و کنایهها را میشنود و دم نمیزند. گوشش پُر است از این حرفها؛ از زهرخندهایی که مثل تیر به قلبش مینشینند و دلش را خون میکنند. سرش را پایین میاندازد و چیزی نمیگوید. بار را روی دوشش جابهجا میکند و به زحمت بلند میشود. کاروان راه میافتد. تا چشم کار میکند ردیف آدم است که بار به دوش، میزنند به دل کوه و کمر.
پایانش دیگر مال خودش نیست. کرخت شده، حس ندارد. شب است و در سکوتی رعبآور و ظلمتی دهشتناک به جلو میراند. تا زانو در برف فرو میروند و بیرون میآیند، به سختی. سرمای سینهسوز زمستان ارتفاعات مریوان وجودشان را تا آستانه یخزدن میبرد. سرما در تار و پود جانشان جا خوش کرده است. روی تخته سنگینی مینشیند تا نفس تازه کند. از پشت سر صدایی میآید که نیشدار است:
– اینجا که جای نشستن نیست. بلند شو، راه درازه. مامورها سر برسند کارمون تمومه.
پاهایش زیر بار سنگین کولبری طاقت نمیآورند. تنها هم نیست. زنهای زیادی را میشناسد که کولبری میکنند، در همین روستای خودشان. همه هم مثل خودش فرسوده و از کار افتاده در جوانی؛ یکی دیسک کمر گرفته، دیگری سرما یکی از چشمهایش را زده و یکی دیگر هم پایش شکسته و درست جوش نخورده است.
دلهره و ترس میچربد بر خستگی و ناتوانی برآمده از ساعتها کوه را بالا و پایین کردن در برف و بوران. صورتش را بیشتر میپوشاند و تقلا میکند تا بلند شود. زانوهایش یاری نمیکنند. انگاری که قفل کرده باشند. باز همان صداست که رنگ و بوی تمسخر و توهین دارد:
– ۱۰ کیلو بار که اینقدر زور نداره. سایدبایساید که نداشتی روی کولت. بلند شو تا مامورها نیومدن.
دوستش از راه میرسد و دستش را میگیرد تا بلندش کند. هرچقدر جان و توان دارد جمع میکند تا سر پا شود. بالاخره میایستد. میترسد که عقب بماند و راه را گم کند. در تاریکی نیمهشب، فقط یکی دو متر جلوی پایش را میبیند. نمیبیند اما میداند که هنوز راه درازی در پیش است. ۱۰ ساعت یکنفس باید بروند تا به مقصد برسند و بارشان را تحویل دهند. هنوز شش ساعتش مانده.
به خانه که میرسد نان و تخممرغی را که خریده در آشپزخانه میگذارد و جلوی آینه میایستد. از چهرهاش فقط دو چشم معلوم است. آرامآرام پارچه روی صورتش را کنار میزند. پوست صورتش را سرما زده و جابهجا خشک کرده است. دست بر صورت میکشد و قطره اشکی از گوشه چشمش راه میگیرد و پایین میآید. صدایی میآید. سر برمیگرداند به طرف صدا. شوهرش است که بیدار شده و نیمخیز نگاهش میکند. با چشمانی که قدردانی و شرمندگی در آن موج میزنند، لبخند میزند. تاب دیدن این نگاه شرمگین و معذب را ندارد. میپرسد: بهتری؟ تونستی بخوابی؟
مرد بهجای جواب فقط سر تکان میدهد، گویی که چیزی راه گلویش را بسته باشد.
دوباره میگوید: نان و تخممرغ گرفتم. بچهها که بیدار شدن درست کنید و بخورید
مرد بغضش را فرو میدهد.
– باشه، دستت درد نکنه.
دور و اطراف خانه را نگاه میکند تا ببیند کم و کسری نباشد. میداند که اگر بیوفتد دیگر بلندشدنش با خداست. هر صبحی که برمیگردد بیهوش میشود تا روز بعدش. آنقدر میخوابد تا جانی بگیرد و سرپا شود. برای یک شب دیگر، یک شب سرد و تاریک در کوههای سربهفلککشیده مریوان، حوالی مرز ایران و عراق. اینجا نان را به بهای جان میدهند. باید دنیا را بر کولت حمل کنی تا بتوانی شکم خود و خانوادهات را سیر کنی، فقط سیر کنی. نانت را باید در کورهراههای ارتفاعات مریوان در سرحدات همیشه بهبرفنشسته، از دهان روزگار نامرد بیرون بکشی. ۱۰ ساعت یکسره بار به دوش بکشی در برف و بوران و آخر سر، نان بخور و نمیری درآوری و دو روز تمام در خانه بیفتی تا مگر جان و قوتی بگیری و سر پا شوی و دوباره، روز از نو روزی از نو. کولبری کنی به بهای جانت، به قیمت سلامتیات.
در رختخواب جابهجا میشود. درد پا امانش را بریده است. خواب به چشمانش نمیآید. دیگر پا و کمری برایش نمانده. مفصل زانوهایش ساییدگی شدید پیدا کرده، روماتیسم که مهمان چندساله استخوانهایش است و سیاتیکش هم که بازی درمیآورد. غیر از خودش، دستکم ۵۰ زن دیگر را میشناسد که کولبری میکنند در مریوان. از روستای خودشان، ۷ نفر. همه هم ناشناخته، شلوار کردی به پا میکنند و چهره را کاملاً میپوشانند تا کسی نداند زن هستند که آمدهاند برای کولبری.

بلند میشود تا دستی به سر و روی خانه بکشد و غذایی بپزد. امشب دوباره باید برود، اگر جانش را داشته باشد. چند ماهی میشود که مردش خانهنشین شده است. از همان شبی که از کوه پرت شد و صبح، جسد نیمهجانش را آوردند و پشت در انداختند و رفتند. مهرههای کمرش شکسته است. بخت یارش بوده که سرش به سنگ و صخرهای نخورده و با کمر آمده پایین.حالا هم افتاده گوشه خانه و بعد از کلی دوا و درمان و ببر و بیار، تازه میتواند بنشیند. نه بیمهای، از کارافتادگیای، نه پساندازی، نه آیندهای، نه حمایتی.
نیمرو درست میکند و جلوی شوهرش میگذارد و زیر بغلش را میگیرد تا بتواند بنشیند. با هم مشغول خوردن میشوند. میپرسد: بچهها صبح خواب نماندند؟
– نه، بیدارشون کردم.
– نرسیدم یه پرسوجویی از درسشون بکنم.
مرد لقمه را در دهانش میچرخاند.
– درسشون خوبه اما این دو تا…
و بقیه حرفش را میخورد.
– منم از امشب میام.
– منم میام.
براندازشان میکند و با تعجب میپرسد: کجا؟!
– همینجا که خودت میری.
خشکش میزند. براق میشود.
– کجا بیایید؟ مگه شما مدرسه ندارید؟!
راشین که بزرگتر است جواب میدهد: شب کولبری میکنیم، روز هم میریم مدرسه.
حرصش میگیرد.
در تاریکی نیمهشب، فقط یکی دو متر جلوی پایش را میبیند. نمیبیند اما میداند که هنوز راه درازی در پیش است. ۱۰ ساعت یکنفس باید بروند تا به مقصد برسند و بارشان را تحویل دهند.
– آخه تو چه میفهمی کولبری چیه؟ فکر کردی کسی که شب کولبری کنه، روز میتونه بره مدرسه؟! صبح که برسی خونه، عین جنازه افتادی جون نداری راه بری.
راژان به جای راشین جواب میدهد: ما میتونیم.
نمیدانند این دو نوجوان زبانبازی هم را چگونه توجه کند یا بغضش میگوید: آره، شما میتونید. اصلاً شما دو تا همه کاری میتونید. مگه کولبری چیه؟
راشین میگوید: رفقامون دارن میرن. اگه اونا میتونن ما هم میتونیم.
چشمهایش را تنگ میکند و دندانهایش را به هم فشار میدهد
– درس و مدرسهشونو چکار کردن؟
راشین هیچ نمیگوید و فقط سرش را پایین میاندازد. راژان اما زیر لب میگوید:
ترک تحصیل کردن.
یکدفعه منفجر میشود.
– چکار کردن؟
پسرها یک قدم عقب میروند. دنباله حرفش را میگیرد.
– ترک تحصیل کردن؟ غلط کردن با شما دو تا. دیگه چی؟ همین یه کارتون مونده.
راشین انگاری که بر ترسش فائق آمده باشد میگوید: خب مگه چیه؟ درس بخونیم که چی بشه؟
دهانش از شدت عصبانیت خشک شده و به کویری میماند در حسرت قطرهای آب.
– ترک تحصیل کنید که چی بشه؟
راژان پیشدستی میکند.
– که کمک خرج خونه باشیم. که تو نخوای بری کولبری کنی. دیگه پا و کمر برات نمونده. ما مردیم، غیرت داریم…
و بغض اجازه نمیدهد که بقیه حرفش را بگوید و سرش را پایین میاندازد تا اشکهایش معلوم نشود. دلش برای خودش و بچههایش میسوزد. شوهرش را میبیند که مستاصل و با چشمان به غم نشسته نگاهشان میکند. ناگهان بغضش میترکد و مینالد: درس بخونید که فردا یه چیزی برای خودتون بشید. کولبری هم شد کار؟ آخر و عاقبت باباتونو ببینید. حال و اوضاع منو تماشا کنید.
کولبری تهش سیاهروزیه، بدبختیه. یا گلوله میخوری، یا از کوه میافتی پایین. زنده هم بمونی، از کار افتادهای. سر ۴۰ سال میشی عین پیرمرد ۷۰ ساله.
و به مردش نگاه میکند که حالا اشکهایش بیسروصدا و بیوقفه سرازیر است. پسرانش حق دارند. دخل و خرجشان بهم نمیخواند. درآمد ناچیز کولبری کفاف زندگیشان را نمیدهد. یکی دو نفر که نیستند. دیشب با تنشهای او و نصیحتهای پدرشان به ظاهر منصرف شدند اما یکی دو روز دیگر، باز ساز خودشان را کوک خواهند کرد. خودش هم دیگر تاب و توانی ندارد. پاهایش زیر بار سنگین کولبری طاقت نمیآورند. تنها هم نیست. زنهای زیادی را میشناسد که کولبری میکنند، در همین روستای خودشان. همه هم مثل خودش فرسوده و از کار افتاده در جوانی؛ یکی دیسک کمر گرفته، دیگری سرما یکی از چشمهایش را زده و یکی دیگر هم پایش شکسته و درست جوش نخورده است. همه هم از سر ناچاری کولبری میکنند.
سرش گرم کارهای خانه است اما فکرهای عجیب و غریب رهایش نمیگذارند. یکی از دوستانش که گاهی با هم به کولبری میروند به سراغش میآید. خبر دارد شده که از یکجایی آمدهاند تا برای کولبران کسبوکاری راه بیندازند. پرسوجو میکند، معلوم میشود قرار است فردا دوباره به مسجد روستا بیایند.
فردا با چند نفر از دوستان کولبرش به مسجد میروند. میشنوند که قرار است برای کولبران سه استان مرزی شغل ایجاد شود. مردان و زنان جوانی آمدهاند و برای مردم روستا صحبت میکنند. یکی از زنان جوان را دوره میکنند و میگویند که برای چه مقصودی آمدهاند. زن جوان که تسهیلگر بنیاد برکت است با حوصله قصه زندگیشان را میشنود و میپرسد: از روستای خودتون چند نفر میرن کولبری؟
فکری میکند و جواب میدهد: ۷ نفری میشیم.
زن جوان تسهیلگر دوباره میپرسد: چه کارهایی بلدید؟
با هم و در هم جواب میدهند.
– همه کار.
– آشپزی.
– قالیبافی.
– دامداری.
و یکی هم میگوید: کولبری.
و همه میخندند. تسهیلگر جوان در میان خندههایش میپرسد: چرا تعاونی تشکیل نمیدید؟
با تعجب به هم نگاه میکنند.
– تعاونی؟!
– بله تعاونی. مگه ۷ نفر نیستید؟ خب تعاونی تشکیل بدید و با هم کار کنید.
هر دو میپرسند: تعاونی بزنیم که چکار کنیم؟!
و پاسخ میشنوند.
– هر کاری که بلدین. هر کاری که اینجا جواب میده. هر کاری که بازار فروش داره.
– با کدوم سرمایه؟
–خدابزرگه؛ بندههای خدا هم غافل نیستن.
قرار میشود بروند فکرهایشان را روی هم بگذارند و دوباره دور هم جمع شوند.
خوشحال و امیدوار به خانه میآید و هر چه دیده و شنیده را برای مردش میگوید. در چشمان مرد، برق امید میدرخشد و میگوید: اگر بشه که خیلی خوبه، از کولبری هم خلاص میشیم.
آهی میکشد و جواب میدهد: آره والا، دیگه نمیکشم برم. تو هم که حال و روزت اینه. دو روز دیگه این دو تا بچه باز شروع میکنن که میخوایم ترک تحصیل کنیم، بریم کولبری.
مرد سرش را پایین میاندازد و میگوید: ایشالا که کار به اون جا نمیکشه. چند روز دیگه خودم سرپا میشم و از خجالت تو و بچهها درمیام.
مهربانانه به مردش نگاه میکند.
– چه خجالتی؟!! این حرفها چیه میزنی؟ تو که هر کاری از دستت اومده برای ما کردی. بعد هم با کدوم کمر میخوای بری کولبری؟ از جان خودت سیر شدی مرد؟!
و ادامه میدهد:
– حالا خدا رو چه دیدی؟ شاید به کار و کاسبیای زدیم و زندگیمون برکت گرفت.
مرد سرش را به آسمان میگیرد و میگوید: توکل بر خدا. دوباره با خانم تسهیلگر جلسه میگذارند. با دوستانش همفکری کردهاند و به این نتیجه رسیدهاند که محصولات خانگی درست کنند. ترشی و شور و مربا و شیره انگور. میوه و سبزی هم خشک کنند. سبزی تازه پاک کنند و بدهند به مغازههای شهر برای فروش. کشمش و انجیر هم بستهبندی کنند. تسهیلگر طرحشان را میپسندد و میرود تا پشتیبان پیدا کند. پشتیبانی که هم برایشان مواد اولیه تهیه کند و هم محصولاتشان را بخرد. خودشان هم میروند برای تکمیل مدارک تا ارائه بدهند برای ثبت تعاونی و دریافت تسهیلات. کار کمی زمانبر است و طول میکشد. تعدادشان زیاد است. ناامیدی اما، در کار هیچکدامشان نیست. مصمم هستند، چه خودشان و چه تسهیلگر. کار را باید به نتیجه برسانند. به یکی دو ماه نمیرسد که کار را شروع میکنند. اولش سخت است اما یواش یواش روی غلتک میافتند. پشتیبان هوایشان را دارد. خانم تسهیلگر هم کمک حالشان است. خودشان هم پشتکار دارند. مدتی نمیگذرد که تسهیلگر میگوید به فکر ثبت اسم و نشان تجاری برای کسب و کارشان باشند.
حالا شش ماه است که کولبری نمیروند؛ نه خودش، نه مردش و نه دوستانش. حالا شش ماه است که پسرانش دیگر حرف از ترک تحصیل نمیزنند. حالا شش ماه است که دخترش امیدوارتر از گذشته درس میخواند. حالا شش ماه است که چشمان مردش شرمنده نیست. حالا شش ماه است که دخل و خرجشان از هم فرسنگها فاصله ندارد و آنقدر روزی دارند که دستشان جلوی کسی دراز نباشد. حالا شش ماه است که درد پا و کمرش آرام گرفته و تسکین یافته. حالا شش ماه است که زندگی را دوست دارد و به آینده خوشبین است. حالا شش ماه است که هر روز صبح خودش به بچههایش صبحانه میدهد. حالا شش ماه است که برای خودشان کسب و کاری دارند. و حالا شش ماه است که زندگیشان برکت گرفته.
نظر شما