قصههای برکت
-
من باید پزشک شوم اما دیگر به مدرسه نمیروم!
ژینا عکس یک مدرسه را کشید و پرچم ایران را هم گذاشت سرِ درش. خودش و همکلاسیهایش را هم نقاشی کرد که در حیاط مدرسه بازی میکنند. از نقاشیاش خوشش آمد و خندید و با خنده خودش از خواب بیدار شد. مادر هم که خنده او را دید دلش آرام گرفت. ژینا فردا به مدرسه که رسید خوابش را برای دوستانش تعریف کرد و خندید. بچهها هم خندیدند. همه خندیدند.
-
ما با «امید و آرزو» زندهایم
نوعروسان روستا خیلی زود بچهدار میشوند، معمولاً به یک سال هم نمیکشد. برای عباس و ملیحه اما، پس از گذشت دو سال از ازدواج شان خبری نشد. آرام آرام حرف و حدیثها و پرس وجوها شروع شد و بازار حرفهای درگوشی و پچ پچها هم گرم. اولین اعتراضها از طرف خانوادهها بود.









